تبليغاتX
× - نان
                                                            معلم

چند روز قبل در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان دستی سنگین روی شانه­ام فرود آمد برگشتم مردی با صورت براق و ابروهایی کلفت مرا به سمت خود کشید . به صورتش خیره شدم عصبانی نبود پرسیدم شما ؟!! گفت منم احمد پدر احسان، شاگرد پارسال شما . و بعد شروع به روبوسی کرد .گمان کنم که سال قبل هم یکبار برای پرسیدن درس فرزندش به مدرسه آمده بود .بعد دستش را روی شانه­ام گذاشت و در میان مشتریان نانوایی که به ما نگاه می­کردند گفت از اون ور خیابون شما را دیدم وظیفه­ی خودم دونستم بیام و هفته­ی معلم را خدمت شما تبریک بگم . از ابراز محبتش تشکر کردم و اون ادامه داد: این تلویزیون این قدر از مقام و موقعیت شما تعریف می­کنه که آدم حسرت می­بره .پریروز اعلام کرد قرار معوقه­های بیست سال قبل را به شما پرداخت بشه .آدم توی این دور و زمونه نمی­تونه طلب دو سال قبلش را بگیره بنازم همت و اعتبار این فرهنگی جماعت را .

+ نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:6 |