چند روز قبل در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان دستی سنگین روی شانهام فرود آمد برگشتم مردی با صورت براق و ابروهایی کلفت مرا به سمت خود کشید . به صورتش خیره شدم عصبانی نبود پرسیدم شما ؟!! گفت منم احمد پدر احسان، شاگرد پارسال شما . و بعد شروع به روبوسی کرد .گمان کنم که سال قبل هم یکبار برای پرسیدن درس فرزندش به مدرسه آمده بود .بعد دستش را روی شانهام گذاشت و در میان مشتریان نانوایی که به ما نگاه میکردند گفت از اون ور خیابون شما را دیدم وظیفهی خودم دونستم بیام و هفتهی معلم را خدمت شما تبریک بگم . از ابراز محبتش تشکر کردم و اون ادامه داد: این تلویزیون این قدر از مقام و موقعیت شما تعریف میکنه که آدم حسرت میبره .پریروز اعلام کرد قرار معوقههای بیست سال قبل را به شما پرداخت بشه .آدم توی این دور و زمونه نمیتونه طلب دو سال قبلش را بگیره بنازم همت و اعتبار این فرهنگی جماعت را .

