دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
خاطرات
کنار جاده ایستاده بودم که من را دید ایستاد و گفت : بیا برویم . سوار ماشینش شدم حدود یک ساعت با هم حرف زدیم کم کم یادمان آمد از کلاس اول تا جهارم ابتدایی همکلاس بودهایم. از معلمها گفتیم از اخلاقشان از دیر آمدنها از تنبیهها و از همه چیز . موقع پیاده شدن گفت : راستی برادرم هم مدرسهی ما بود یادت هست .؟ گفتم نه .گفت مدرسه کاشانچی 6 تا کلاس داشت کلاس او از همه کوچکتر بود .گفتم :نه ! و زود درب ماشین را بستم و رفتم . در این فکر بودم من که تمام سالها در دبستان صباحی درس خوانده بودم چگونه با او این همه خاطرات مشترک یادمان آمد!!!!!!!
نوشته شده توسط علی رضا
در 0:43 | لینک ثابت
•


.jpg)