یکشنبه هجدهم فروردین 1387
داستان
گفتم بیا اینجا کفشهایت را بیرون بیاور از مچ پا به پایین سرخ سرخ بود با خطوط درهم سیاه .با ناظم حرف زدم معتقد بود تا آدم نشود آش همین آش است وکاسه همین کاسه .روز بعد نیز پسرک دیر آمد با وضعی شبیه روزهای قبل دستها پاها وحتی بدنش...ایستادن صلاح نبود .به سمت دفتر رفتم هنوز چند کلمهای نگفته بودم که ناظم گفت : چند بار بهش تذکر دادم اثر نداره اگر پیگیری نکنیم مد میشه پیراهن ، شلوار ، دستکش حتی جوراب میپوشه همه قرمز با خطوط سیاه اول یک دانشآموز بود حالا شش نفر شدند !!
نوشته شده توسط علی رضا
در 15:33 | لینک ثابت
•


.jpg)