تبليغاتX
× -
                           معلم

ديشب بين خواب وبيداري با خدا گام مي‌زدم .خدا دستش را روي شانه‌ام گذاشت و گفت چته تو فكري ؟ گفتم آره وضع روزبه روز بدتر ميشه چاره‌اي هم نيست ؟ گفت: معلمي‌؟ گفتم آره گفت حتماً ايراني هستي  گفتم : درسته گفت : اين روزها دست روي شونه هر آدم گرفتاري بزنم همين چيزها را ميگه گفتم خب چاره چيه؟ دستاش را از روي شونه‌ام برداشت وگفت اينكه دست رو شونه‌ي هيچ آدمي نگذارم .

+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:12 |