تبليغاتX
radiomoallem

                             ماشین

پدرش آمده لبِ کلاس. می­گوید معلم پارسالش خوب نبود چیزی به او یاد نداد آخر سال هم رفوزه­اش کرد. نام معلمش را می­پرسم به یاد نمی­آورد. پسرش چیز زیادی نمی­داند موقع نوشتن املا کنار یکی از شاگردان خوب می­نشانمش تا آنچه او می­نویسد این نقاشی کند وگرنه هیچ نمی­نویسد و گریه می­کند. به پدرش می­گویم شغلت چیست . می­گوید : بنگاه دارم به داخل کلاس دعوتش می­کنم. پسرش را به همراه شاگردی دیگر پای تخته می­رود .جملاتی را می­گویم تا بنویسند. اشتباه می­نویسد با خطی درهم و برهم. می­گویم : نگاه کن خط و املایش را ببین.چیزی نمی­گوید شاید حرفی برای گفتن ندارد. موقع رفتن به او سفارش می­کنم روزی چند سطر املا به او بگوید. می­گوید: اولاً وقت ندارم .دوماً بچه باید خودش علاقمند به درس و مدرسه باشد سوماً سوات ندارم!!

+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 22:11 |

 

 همین هفته­ی اول مدرسه یک مینی­بوس گرفتیم و بچه­ها را بردیم نمایشگاه دفاع مقدس و تپه­های سیلک.تا هم در هنگام تاریخ به دیده­هامان در موزه­ی سیلک اشاره کنیم و هم در ساعت انشا  از آنها بخواهیم آنچه را دیده­اند  بنویسند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 23:49 |

                                     آسقالت دماوند

چند روز مانده به سالگرد ثبت ملی دماوند به‌عنوان نخستین اثر طبیعی در فهرست آثار ملی کشور، خبری عجیب مبنی بر آسفالت کردن هفت کیلومتر از مهم‌ترین مسیر کوه‌پیمایی این قله منتشر شد که نشان می‌دهد ، محل آسفالت‌شده در دامنه‌ی کوه دماوند معروف به جاده‌ی گوسفند‌سرا، یکی از مسیرهای عبور و مرور و صعود به قله‌ی دماوند است . به گفته‌ی محمود شعاعی ـ رییس فدراسیون با وجود اعتراض‌ها و نگرانی‌های دوست‌داران طبیعت ، تا به‌حال اقدام مؤثری برای توقف آسفالت کردن دامنه‌ی کوه دماوند از سوی هیچ نهادی انجام نشده است ... رییس فدراسیون کوه نوردی و صعودهای ورزشی با ابراز تاسف از ادامه‌ی روند تسطیح کردن دامنه‌ی کوه دماوند گفت: همه کمر همت بسته‌اند که قله دماوند را از بین ببرند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 15:22 |

 

صبح نامردی بود

بازرس زودتر از من به کلاس آمده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 0:30 |

قلم 

آخرین روزهای خرداد بود . توی دفتر معلمها نشسته و سرگرم تصحیح ورقه­های امتحانی بودند. مدیر مدرسه با تلفن حرف می­زد. این چند روزه مهمترین پرسش خانواده­ها ، زمان دریافت کارنامه بود و از  مدیر و معاونان می­شنیدند اول ماه تیر.خدمتگزار مدرسه با سینی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:46 |

 

دیروز ، زنگ تفریح چای می­خوردم . ناگهان زیرچشمی به مدیر نگاه کردم. مدیر داشت به من نگاه می­کرد یکی از قندهایی که برداشته بودم گذاشتم . سعی کردم بسیار آرام و باکلاس چای بنوشم و بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:0 |
                                     نگاه

گاهی وقتها مطلبی برای نوشتن ندارم .امروز هم مانند هر روز به کلاس رفتم و چهار ساعت با دانش­آموزان سروکله زدم و برگشتم. اما یک اتفاق کوچک همان ساعت اول و دقیقه­های اول رخ داد :

. وارد کلاس شدم بچه­ها ایستادند و با لبخند سلام ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 21:44 |

صف 

عجله­ای برای بازگشت به حانه نداشتم. آرام در پیاده­رو راه می­رفتم.صفی از آدمها که هر روز می­دیدم ایستاده بودند. خوشبختانه خلوت­تر از همیشه بود. در صف ایستادم.کیف پولم را باز کردم.  پول کافی داشتم. چند لحظه­ای نگذشته­


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 18:23 |

کلاس 

بسیاری از بچه­ها هنگامی که بزرگ می­شوند بخشی از حافظه­ی خود را از دست می­دهند .همین دیروز بود که حمید را در ورزشگاه دیدم.قبل از آنکه مسابقه شروع شود به سراغش رفتم. لباس یکی از تیمهای مطرح شهرمان را پوشیده .............................


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 21:22 |

بازی

یادش به خیر چند سال قبل دو سه روز مانده به آغاز تحصیلی تلفن زنگ زد آن سوی خط یکی از همکاران بود معلمی که چند سالی در کلاس اول تدریس می­کرد و یکی از معلمان جوان اما باتجربه محسوب می­شد . او گفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 22:53 |

salmasi 

جعفر سلماسی ناظم مدرسه­ی ایرانی در بغداد بود.او تابستانها به تهران می­آمد و قبل از شروع مدرسه به عراق بازمی­گشت .تابستان سال 1327 هنگامی که در تهران بود چشمش به تابلوی باشگاهی افتاد. از کودکی عاشق ورزش بود و پیشتر که جوان بود ژیمناستیک کار می­کرد اما حالا با 34 سال 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 12:41 |
                                                 motor

شهریور سال 1370 بود من بودم و مصطفی و علی و داوود و صدها معلم دیگر .معلمان گرداگرد سالن شهید مطهری نشسته بودند و به سخنان آغازین مسئول آموزش ابتدایی  گوش می­دادند و بعد یکان یکان نامشان با توجه به امتیاز خوانده می­شد و


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:20 |

                                       اردو

چون ماه اردیبهشت ، در هتل بهار اتاق رزرو کرد و فایل صوتی پرندگان خوش­آواز در دستگاه طبیعت آوای شادی و طراوت سردادند فریاد پاک کودکان کلاسم ، روی شبکه­ی اردو ثابت ماند و کنترل آن در آینه­های موازی گم شد.خدایگان دبستان را این آوا در بستان تربیت خوش نیامد و زنهار دادند که ای کوک­کننده­ی نغمه­ی اطفال ، پای طفلی را که با تکلیف و مشق توان بست در دشت و دمن نباید گسست .اما چون پیکان اندیشه­ام از پمپ بنزین این عقاید سوخت نگرفت   راننده­ی خیالشان در ایستگاه اردوگاه متوقف شد که منطقه­ایست محصور و دندان جان هیچ کودکی را کرم خطر دچار پوسیدگی نمی­کند . اما کلاغ اراده­ی من برآن بود تا در خانه­ای تاریخی به خانه­اش برسد  و فیل طبعم یاد هندوستان طبیعت کرده بود.القصه با اعطای مدال هر اتفاقی که رخ داد مسئول شمایید پذیرفتند.آوای خوش کودکان مانند نمودار تورم سیر صعودی گرفت و صدای قطره­های رضایت از قندیل احساسشان شنیده شد .                                       عکسها در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 10:56 |
                                                            معلم

چند روز قبل در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان دستی سنگین روی شانه­ام فرود آمد برگشتم مردی با صورت براق و ابروهایی کلفت مرا به سمت خود کشید . به صورتش خیره شدم عصبانی نبود پرسیدم شما ؟!! گفت منم احمد پدر احسان، شاگرد پارسال شما . و بعد شروع به روبوسی کرد .گمان کنم که سال قبل هم یکبار برای پرسیدن درس فرزندش به مدرسه آمده بود .بعد دستش را روی شانه­ام گذاشت و در میان مشتریان نانوایی که به ما نگاه می­کردند گفت از اون ور خیابون شما را دیدم وظیفه­ی خودم دونستم بیام و هفته­ی معلم را خدمت شما تبریک بگم . از ابراز محبتش تشکر کردم و اون ادامه داد: این تلویزیون این قدر از مقام و موقعیت شما تعریف می­کنه که آدم حسرت می­بره .پریروز اعلام کرد قرار معوقه­های بیست سال قبل را به شما پرداخت بشه .آدم توی این دور و زمونه نمی­تونه طلب دو سال قبلش را بگیره بنازم همت و اعتبار این فرهنگی جماعت را .

+ نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:6 |
                                                

کنار جاده ایستاده بودم که من را دید ایستاد و گفت : بیا برویم .  سوار ماشینش شدم حدود یک ساعت با هم حرف زدیم کم کم یادمان آمد از کلاس اول تا جهارم ابتدایی همکلاس بوده­ایم. از معلمها گفتیم از اخلاقشان از دیر آمدنها از تنبیه­ها و از همه چیز . موقع پیاده شدن گفت : راستی برادرم هم مدرسه­ی ما بود یادت هست .؟ گفتم نه .گفت مدرسه کاشانچی 6 تا کلاس داشت کلاس او از همه کوچکتر بود .گفتم :نه ! و زود درب ماشین را بستم و رفتم . در این فکر بودم من که تمام سالها در دبستان صباحی درس خوانده بودم چگونه با او این همه خاطرات مشترک یادمان آمد!!!!!!!

+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:43 |
                                                          عکس

صبح که به مدرسه رفتم کنار سالن ایستاده بود وگریه می­کرد و ناظم  با خط کشی در دست بلند بلند با او حرف می­زد. درس را شروع نکرده بودم که آمد دستهایش را باز کردم آه  خدای من !!! سرخ بود با خطوطی سیاه رنگ .نگاهش کردم بغضش را فرو داد وگفت قشنگه ! گفتم بنشین .فردای آن روز نیز دیر آمد و می­گریست فرصت نکرده بود بند کفشهایش را ببندد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 15:33 |

                                       عکس

آدم خونگرمی بود روبروی عابربانک ایستاد. تا مقداری پول از حسابش برداشت کند .کارت را در دستگاه گذاشت و کلیدهای مختلف را به دقت فشار داد پول از دستگاه خارج شد .کارت را از دستگاه برداشت وداخل جیب بغل کت قهوه ای رنگش گذاشت وبعد با صدای بلند تشکر کرد و رفت .

 احساس می کرد قدش کش آمده وطول بدنش بیشتر شده است .آدمها را کوچک وکوچکتر می دید .گاهی وقت ها دیگران را نمی دید وحقشان را پایمال می کرد .از عینک و روانپزشک متنفر بود .میان ابرها قدم برمی داشت واحساس سبکی می کرد .چند روز بعد رئیس او را از معاونت کنار گذاشت .احساس می کرد احساس می کرد دیگر هیچ احساس خاصی نداشت .

 در پنج سالگی عاشق شد عاشق خط کش. پدر ومادرش هر ماه انواع خط کش ها را می خریدند .در جشن تولد 10 سالگی اش پدرش با افتخار اعلام کرد بیش از هزار خط کش دارد. وقتی قدش یک متر وهشتاد و یک سانتی رسید مدیریت مدرسه ای ابتدایی به او سپرده شد .زمین صبح گاه را خط کشی کرد وشماره گذاشت و به بچه ها گفت باید روی شماره های خودتان بایستید .بعد قد و وزن تمام بچه ها را اندازه گرفت ونمودارش را رسم کرد .وبعد آمار تاخیر شاگردان ومعلمان را نوشت ونمودارش را کشید. معلم کلاس ها را مجبور کرد تا نمرات تمام درس های دانش آموزان را هفتگی وبه شکل نمودار ترسیم ودر کلاس نصب کنند .یک روز سرد زمستانی قبل از همه به مدرسه آمد یکی از خط کش هایش پیدا نبود از مدرسه خارج شد تا به لوازم التحریر روبروی مدرسه برود که ناگهان ماشینی با او برخورد کرد . مدتی بعد شاگردان به نیروهای راهنمایی رانندگی نگاه می کردند که خط های ترمز اتومبیلی را اندازه می گرفتند    .!      و     تا بعد

+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 23:39 |