
آدم
خونگرمی بود روبروی عابربانک ایستاد. تا مقداری پول از حسابش برداشت کند .کارت را
در دستگاه گذاشت و کلیدهای مختلف را به دقت فشار داد پول از دستگاه خارج شد .کارت
را از دستگاه برداشت وداخل جیب بغل کت قهوه ای رنگش گذاشت وبعد با صدای بلند تشکر
کرد و رفت .
احساس
می کرد قدش کش آمده وطول بدنش بیشتر شده است .آدمها را کوچک وکوچکتر می دید .گاهی
وقت ها دیگران را نمی دید وحقشان را پایمال می کرد .از عینک و روانپزشک متنفر بود
.میان ابرها قدم برمی داشت واحساس سبکی می کرد .چند روز بعد رئیس او را از معاونت
کنار گذاشت .احساس می کرد احساس می کرد دیگر هیچ احساس خاصی نداشت .
در
پنج سالگی عاشق شد عاشق خط کش. پدر ومادرش هر ماه انواع خط کش ها را می خریدند .در
جشن تولد 10 سالگی اش پدرش با افتخار اعلام کرد بیش از هزار خط کش دارد. وقتی قدش
یک متر وهشتاد و یک سانتی رسید مدیریت مدرسه ای ابتدایی به او سپرده شد .زمین صبح
گاه را خط کشی کرد وشماره گذاشت و به بچه ها گفت باید روی شماره های خودتان بایستید
.بعد قد و وزن تمام بچه ها را اندازه گرفت ونمودارش را رسم کرد .وبعد آمار تاخیر
شاگردان ومعلمان را نوشت ونمودارش را کشید. معلم کلاس ها را مجبور کرد تا نمرات
تمام درس های دانش آموزان را هفتگی وبه شکل نمودار ترسیم ودر کلاس نصب کنند .یک روز
سرد زمستانی قبل از همه به مدرسه آمد یکی از خط کش هایش پیدا نبود از مدرسه خارج شد
تا به لوازم التحریر روبروی مدرسه برود که ناگهان ماشینی با او برخورد کرد . مدتی
بعد شاگردان به نیروهای راهنمایی رانندگی نگاه می کردند که خط های ترمز اتومبیلی را
اندازه می گرفتند .!
و
تا بعد
+ نوشته شده توسط علی رضا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت
23:39 |