تبليغاتX
رادیو معلم - عکس ، طنز و ...
Image and video hosting by TinyPic

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

نان

                                                            معلم

چند روز قبل در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان دستی سنگین روی شانه­ام فرود آمد برگشتم مردی با صورت براق و ابروهایی کلفت مرا به سمت خود کشید . به صورتش خیره شدم عصبانی نبود پرسیدم شما ؟!! گفت منم احمد پدر احسان، شاگرد پارسال شما . و بعد شروع به روبوسی کرد .گمان کنم که سال قبل هم یکبار برای پرسیدن درس فرزندش به مدرسه آمده بود .بعد دستش را روی شانه­ام گذاشت و در میان مشتریان نانوایی که به ما نگاه می­کردند گفت از اون ور خیابون شما را دیدم وظیفه­ی خودم دونستم بیام و هفته­ی معلم را خدمت شما تبریک بگم . از ابراز محبتش تشکر کردم و اون ادامه داد: این تلویزیون این قدر از مقام و موقعیت شما تعریف می­کنه که آدم حسرت می­بره .پریروز اعلام کرد قرار معوقه­های بیست سال قبل را به شما پرداخت بشه .آدم توی این دور و زمونه نمی­تونه طلب دو سال قبلش را بگیره بنازم همت و اعتبار این فرهنگی جماعت را .

نوشته شده توسط علی رضا در 22:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

خاطرات

                                                

کنار جاده ایستاده بودم که من را دید ایستاد و گفت : بیا برویم .  سوار ماشینش شدم حدود یک ساعت با هم حرف زدیم کم کم یادمان آمد از کلاس اول تا جهارم ابتدایی همکلاس بوده­ایم. از معلمها گفتیم از اخلاقشان از دیر آمدنها از تنبیه­ها و از همه چیز . موقع پیاده شدن گفت : راستی برادرم هم مدرسه­ی ما بود یادت هست .؟ گفتم نه .گفت مدرسه کاشانچی 6 تا کلاس داشت کلاس او از همه کوچکتر بود .گفتم :نه ! و زود درب ماشین را بستم و رفتم . در این فکر بودم من که تمام سالها در دبستان صباحی درس خوانده بودم چگونه با او این همه خاطرات مشترک یادمان آمد!!!!!!!

نوشته شده توسط علی رضا در 0:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

داستان

                                                          عکس

صبح که به مدرسه رفتم کنار سالن ایستاده بود وگریه می­کرد و ناظم  با خط کشی در دست بلند بلند با او حرف می­زد. درس را شروع نکرده بودم که آمد دستهایش را باز کردم آه  خدای من !!! سرخ بود با خطوطی سیاه رنگ .نگاهش کردم بغضش را فرو داد وگفت قشنگه ! گفتم بنشین .فردای آن روز نیز دیر آمد و می­گریست فرصت نکرده بود بند کفشهایش را ببندد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی رضا در 15:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386

سه قصه

                                       عکس

آدم خونگرمی بود روبروی عابربانک ایستاد. تا مقداری پول از حسابش برداشت کند .کارت را در دستگاه گذاشت و کلیدهای مختلف را به دقت فشار داد پول از دستگاه خارج شد .کارت را از دستگاه برداشت وداخل جیب بغل کت قهوه ای رنگش گذاشت وبعد با صدای بلند تشکر کرد و رفت .

 احساس می کرد قدش کش آمده وطول بدنش بیشتر شده است .آدمها را کوچک وکوچکتر می دید .گاهی وقت ها دیگران را نمی دید وحقشان را پایمال می کرد .از عینک و روانپزشک متنفر بود .میان ابرها قدم برمی داشت واحساس سبکی می کرد .چند روز بعد رئیس او را از معاونت کنار گذاشت .احساس می کرد احساس می کرد دیگر هیچ احساس خاصی نداشت .

 در پنج سالگی عاشق شد عاشق خط کش. پدر ومادرش هر ماه انواع خط کش ها را می خریدند .در جشن تولد 10 سالگی اش پدرش با افتخار اعلام کرد بیش از هزار خط کش دارد. وقتی قدش یک متر وهشتاد و یک سانتی رسید مدیریت مدرسه ای ابتدایی به او سپرده شد .زمین صبح گاه را خط کشی کرد وشماره گذاشت و به بچه ها گفت باید روی شماره های خودتان بایستید .بعد قد و وزن تمام بچه ها را اندازه گرفت ونمودارش را رسم کرد .وبعد آمار تاخیر شاگردان ومعلمان را نوشت ونمودارش را کشید. معلم کلاس ها را مجبور کرد تا نمرات تمام درس های دانش آموزان را هفتگی وبه شکل نمودار ترسیم ودر کلاس نصب کنند .یک روز سرد زمستانی قبل از همه به مدرسه آمد یکی از خط کش هایش پیدا نبود از مدرسه خارج شد تا به لوازم التحریر روبروی مدرسه برود که ناگهان ماشینی با او برخورد کرد . مدتی بعد شاگردان به نیروهای راهنمایی رانندگی نگاه می کردند که خط های ترمز اتومبیلی را اندازه می گرفتند    .!      و     تا بعد

نوشته شده توسط علی رضا در 23:39 |  لینک ثابت   • 
                                                                                                                                                                                        
set as your home page>

JavaScript Codes
set as your home page