
پدرش آمده لبِ کلاس. میگوید معلم پارسالش خوب نبود چیزی به او یاد نداد آخر سال هم رفوزهاش کرد. نام معلمش را میپرسم به یاد نمیآورد. پسرش چیز زیادی نمیداند موقع نوشتن املا کنار یکی از شاگردان خوب مینشانمش تا آنچه او مینویسد این نقاشی کند وگرنه هیچ نمینویسد و گریه میکند. به پدرش میگویم شغلت چیست . میگوید : بنگاه دارم به داخل کلاس دعوتش میکنم. پسرش را به همراه شاگردی دیگر پای تخته میرود .جملاتی را میگویم تا بنویسند. اشتباه مینویسد با خطی درهم و برهم. میگویم : نگاه کن خط و املایش را ببین.چیزی نمیگوید شاید حرفی برای گفتن ندارد. موقع رفتن به او سفارش میکنم روزی چند سطر املا به او بگوید. میگوید: اولاً وقت ندارم .دوماً بچه باید خودش علاقمند به درس و مدرسه باشد سوماً سوات ندارم!!







