تبليغاتX
radiomoallem

 

 

                                           گنجشک

حسین بیدگلی حدود 35 سال دارد  تا کلاس اول راهنمایی درس خوانده و بعد هم شغل پدر پینوکیو یعنی نجاری را انتخاب کرده است او سالهاست در گوشه­ای از این شهر مغازه دارد. گاه درب و پنجره می­سازد و گاهی اوقات شعر می­گوید و عکاسی می­کند.وی چندی پیش بخشی از خاطرات شیرین !! خودش را از مدرسه در وبلاگش نوشت که اگر اینجارا کلیک کنید آن را می­خوانید.

+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 19:24 |
                                     نگاه

گاهی وقتها مطلبی برای نوشتن ندارم .امروز هم مانند هر روز به کلاس رفتم و چهار ساعت با دانش­آموزان سروکله زدم و برگشتم. اما یک اتفاق کوچک همان ساعت اول و دقیقه­های اول رخ داد :

. وارد کلاس شدم بچه­ها ایستادند و با لبخند سلام ...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 21:44 |

سخنرانی 

امروز از ساعت 5 بعد از ظهر جلسه­ی مجمع عمومی  شرکت تعاونی فرهنگیان آران و بیدگل در سالن اداره برگزار شد.من ساعت 6 به جلسه رسیدم و از سخنان اعضای هیات مدیره ، بازرس و مدیر عامل متوجه شدم:

* شرکت تعاونی فرهنگیان شهرستان با 25 سال سابقه و حدود 1500 عضو حدود 120 میلیون تومان بدهی دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 23:43 |

یوسف 

- آه یوزارسیف ، کجا بودی ! چرا کمتر تو را می­بینیم .  شنیده­ام سری به مناطق محروم زده­ای و با قشر آسیب­پذیر حشر و نشر داری ؟!

- بله عالیجناب پایه­های حکومت روی دوش افراد مستضعف است آنها باید به حکومت ما خوشبین باشند

-  تو چه قدر باهوشی ای یوزارسیف !  هرچه تو بگویی درست است .

- اختیار دارید قربان ! اگر اجازه دهی تصمیم دارم به تمام استانها و شهرستانهای کشور سفر کنم

-  سفرهای استانی کار محمود و پسندیده­ایست گمان کنم هوگو چاوز نیز همین کارها را انجام می­دهد !

- آری قربان رایحه­ی خوش خدمت زمان و مکان نمی­شناسد و از ازل تا ابد در سراسر جهان بوده و خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 11:16 |

 

علی احمدی

وقتی مدیران آموزش وپرورش را افراد دیگری انتخاب می­کنند چرا من باید پاسخگوی عملکرد آنها باشم خیلی وقتها از من می­خواهند رئیس آموزش و پرورش استانی را انتخاب کنم که او را ندیده­ام و نمی­دانم چه......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 20:25 |

صف 

عجله­ای برای بازگشت به حانه نداشتم. آرام در پیاده­رو راه می­رفتم.صفی از آدمها که هر روز می­دیدم ایستاده بودند. خوشبختانه خلوت­تر از همیشه بود. در صف ایستادم.کیف پولم را باز کردم.  پول کافی داشتم. چند لحظه­ای نگذشته­


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 18:23 |

کلاس 

بسیاری از بچه­ها هنگامی که بزرگ می­شوند بخشی از حافظه­ی خود را از دست می­دهند .همین دیروز بود که حمید را در ورزشگاه دیدم.قبل از آنکه مسابقه شروع شود به سراغش رفتم. لباس یکی از تیمهای مطرح شهرمان را پوشیده .............................


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 21:22 |