تبليغاتX
radiomoallem

 حدود 25 سال است که در مدارس ایران ، کمابیش یک میلیون دانش­آموز افغانی درس می­خوانند .که با خانواده­هایشان 3 میلیون نفر می­شود.که اگر تنها سوبسید تحصیل آنها را با سرانه­ای که آموزش و پرورش اعلام  کرده هر نفر یک میلیون تومان محاسبه کنیم به رقم سالانه 1000 میلیارد تومان می­رسد.  ایران تلاش بسیاری برای اخراج آنها از کشور انجام داده اما موفقیت چندانی کسب نکرده است . یکی از نکات جالب این است که کتابهای آنها کاملاً با کتابهای دانش­آموزان ایرانی یکسان است .آنها در موقع خواندن فارسی تکرار می­کنند :  ای ایران ای سرزمین من تو را دوست دارم .. کوههای بلندت را ، جنگلهای سرسبزت را و مردان وزنان فداکارت را دوست دارم ویا اینکه : مولوی ، سعدی از جمله شاعران کشور ماست . که البته تک تک این جملات در روح حساس و آماده­ی کودکان نقش می­بندد و بعدها به آسانی نمی­توان آن را اصلاح کرد . ویا در هنگام مطالعه جغرافی با ویژگی­های سرزمین ایران و در درسی دیگر با تاریخ کشور ایران به عنوان سرزمین  آشنا می­شوند . بنابراین هنگامی که دانش­آموزی سالها با ایران به عنوان سرزمین خودش آشنا شد به آسانی حاضر نیست ایران را ترک کند وبه کشوری که آن را نمی­شناسد بازگردد. . به نظر من باید برای دانش­آموزان افغانی علاوه بر کتابهایی که می­خوانند کتابی برای آشنایی با تاریخ ، جغرافیا وفرهنگ این کشور تهیه کرد مثلاً در درس فارسی نوشته شود ای اقغانستان ای وطن من تو را دوست دارم. اگر چه اکنون از تو دورم اما در اولین فرصت به دامانت باز خواهم گشت و.......

+ نوشته شده توسط علی رضا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:30 |

                                             

روزهای 4 شنبه وپنج­شنبه 26 و 27 اردیبهشت برنامه­ بیست وسی گزارشی از تنبیه­بدنی یک دانش­آموز توسط معلمش پخش کرد.

* در این گزارش بیش از همه از واژه معلم استفاده شد و کلماتی ناخوشایند در گرداگردش چیده شد .

* به نظر می­رسد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:7 |

گمان کنممسلم مکاری نژاد  حدود 5 سال است مسئولیت آموزش و پرورش آران وبیدگل را پذیرفته است .چند روز قبل به دیدارش رفتم تا قرار مصاحبه­ای گذارده شود .این مصاحبه در اواسط هفته­ آینده اتفاق می­افتد اگر  سوالی دارید به صورت نظر خصوصی بنویسد تا از ایشان پرسیده شود آخرین فرصت طرح سوال صبح 2 شنبه 30 اردیبهشت یا زنگ بزنید

+ نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:54 |
                                                            معلم

چند روز قبل در صف نانوایی ایستاده بودم که ناگهان دستی سنگین روی شانه­ام فرود آمد برگشتم مردی با صورت براق و ابروهایی کلفت مرا به سمت خود کشید . به صورتش خیره شدم عصبانی نبود پرسیدم شما ؟!! گفت منم احمد پدر احسان، شاگرد پارسال شما . و بعد شروع به روبوسی کرد .گمان کنم که سال قبل هم یکبار برای پرسیدن درس فرزندش به مدرسه آمده بود .بعد دستش را روی شانه­ام گذاشت و در میان مشتریان نانوایی که به ما نگاه می­کردند گفت از اون ور خیابون شما را دیدم وظیفه­ی خودم دونستم بیام و هفته­ی معلم را خدمت شما تبریک بگم . از ابراز محبتش تشکر کردم و اون ادامه داد: این تلویزیون این قدر از مقام و موقعیت شما تعریف می­کنه که آدم حسرت می­بره .پریروز اعلام کرد قرار معوقه­های بیست سال قبل را به شما پرداخت بشه .آدم توی این دور و زمونه نمی­تونه طلب دو سال قبلش را بگیره بنازم همت و اعتبار این فرهنگی جماعت را .

+ نوشته شده توسط علی رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:6 |

                       

من آدم ساده­دلی نیستم و دوست ندارم دیگران از صداقتم سواستفاده کنند . چند هفته قبل و یک روز قبل از انتخابات یکی از مجریان تلویزیون بعد از اینکه یک­ساعت یکریز حرف زد در وقت خداحافظی گفت وعده­ی دیدار ما فردا کنار صندوق­های رای . فردای آن روز برای انتخاب به پای صندوق رفتم .اما او آنجا نبود نیم­ساعت هم منتظر ماندم اما از او خبری نشد!

+ نوشته شده توسط علی رضا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:26 |

                                        

مدرسه1

 1 رئیس سازمان سنجش اعلام کرد کم سن­ترین داوطلبانی که در آزمون سال 86 شرکت کردند 15 نفر بودند .که 11 سال داشتند !!!!!!یعنی این آدمهای زرنگ12 سال برنامه­ی منظمی که کارشناسان محترم آموزش وپرورش برای آنها طراحی کرده­اند با 7 سال جهش در 5 سال خوانده­اند 

 2   سال قبل حدود یک میلیون دانش­آموز ایرانی مردود شدند  .بنا به گفته­ی مسئولین برای تحصیل هر فرد در سال 86 یک میلیون تومان هزینه می­شود .اگر این


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رضا در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:23 |
                                                

کنار جاده ایستاده بودم که من را دید ایستاد و گفت : بیا برویم .  سوار ماشینش شدم حدود یک ساعت با هم حرف زدیم کم کم یادمان آمد از کلاس اول تا جهارم ابتدایی همکلاس بوده­ایم. از معلمها گفتیم از اخلاقشان از دیر آمدنها از تنبیه­ها و از همه چیز . موقع پیاده شدن گفت : راستی برادرم هم مدرسه­ی ما بود یادت هست .؟ گفتم نه .گفت مدرسه کاشانچی 6 تا کلاس داشت کلاس او از همه کوچکتر بود .گفتم :نه ! و زود درب ماشین را بستم و رفتم . در این فکر بودم من که تمام سالها در دبستان صباحی درس خوانده بودم چگونه با او این همه خاطرات مشترک یادمان آمد!!!!!!!

+ نوشته شده توسط علی رضا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:43 |